![]() |
![]() |
|
| mf |
دوست واقعی
تو اين دوره و زمونه داشتن يه دوست واقعی و با وفا، نعمت شمرده ميشه. آدم ها برای اينکه بتونن توی دنيا جون سالم به در ببرند و از خودشون حفاظت کنن،به آدمهای ديگه خيانت ميکنن، حتی به دوستاشون. بعضی ها هم که بلکل رسم انسانيت رو از ياد ميبرند و به افرادی که خيلی بهشون نزديکن بزرگترين ضربه ها رو وارد ميکنن. کسانی که ضربه ميخورند، ميخوان يه جوری انتقام بگيرن، و اين چرخه همينطور ادامه داره. در اين وضعيت تعداد خيلی کمی پيدا ميشن که هنوز درونشون معرفت و انسانيت باقی مونده و هنوز "دوستی" رو مقدس ميدونن و براش ارزش قائل ميشن. اين گروه اندک همواره به دوستان و اطرافيانشون کمک ميکنن و از کوچکترين کمکی دريغ نميکنن. ولی متأسفانه تعداد اين نعمتهای خدادادی بسيار کم. پس اگه يکی از اين دوستان با ارزش دوروبرتون دارين، قدرشو بدونين و هرگز از دستش ندين، چون کميابه
پاينده باشيد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:33 توسط منصور |
|
|
بهترین دوست چه کسی است؟ بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی. ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا چیزی رو دوباره بدست نیاریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم. اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر باش تا اینکه عشق اروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده. در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد.ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد. دنبال نگاههای نرو چون میتونه گولت بزنن.دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه. دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد.کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه. دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخواهی اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی (قابل توجه بعضی ها...) |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:0 توسط منصور |
|
|
ما واقعا چقدر فقیر هستیم! روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند. انها یک روز ویکشب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر از پسرش پرسید:((نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟)) پسر پاسخ داد:((عالی بود پدر!)) پدر پرسید:((ایا به زندگی انها توجه کردی؟)) پسر پاسخ داد:((فکر میکنم!)) وپدر پرسید:((چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟)) پسر کمی اندیشید و بعد به ارامی گفت:((فهمیدم که ما در خانه خود یک سگ داریم و انها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و انها رودخانهای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسیهای تزیینی داریم و انها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ انها بی انتهاست!)) در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند امده بود. پسر اضافه کرد:((متشکرم پدر که به من نشان دادن ما واقعا چقدر فقیر هستیم!))
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 14:20 توسط منصور |
|
|
هندی سوار آسانسور ميشه وقتي بيرون مياد ميگه: دمت گرم آقاي راننده خوب سريع رفتي.
يه نفر ميگن با فرشاد جمله بساز ميگه روح غضنفر شاد از نيوتن مي پرسن : چرا از افتادن سيب تعجب كردي . ميگه اخه من زير درخت گلابي نشسته بودم شباهت عرب با زير شلواري چيه؟ با هر دوشون بري بازار آبروت ميره يه بار به يه معتاده ميگن : شما با ورزشكارا چه فرقي داريد ميگد :اوناتكنيكي كار مي كنند ما پيكنيكي در تمام طول زندگي ارزو داشتم يه نفر منو بغل كنه.(خاطرات يك جوجه تيغي ) يك روزي يك مردي تو مسابقه دو دوپينگ ميكنه و در مسابقه اخرين نفر ميشه ميدونين چرا0 براي اينكه ميخواسته هيچ كسي نفهمه كه او دوپينگ كردهعربه در يخچال را باز ميكنه ژله ميلرزه.ميگه چته ميخوام كره بردارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 13:32 توسط منصور |
|
|
فالگير: فردا شوهرتون ميميره زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه
دكتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه كرد و در برگه نوشت: - معاف، به دليل ضعف جسماني. پسر لاغر با خوشحالي گفت: آخ جون! فوري ميرم زن ميگيرم. دكتر نوشت: و همچنين ضعف عقلاني لره با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم يك شب تلوزبون فيلم سينمايي گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلوزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخواب به لره ميگن جنگ چند سال طول کشيد؟ ميگه ۸ سال ولي اگه کنتورات به ما مي دادن ۲ ساله تموش مي کرديم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 18:36 توسط منصور |
|
|
تركه خودشو ميزنه به كوچة علي چپ، گم ميشه
سه نفر به جزيره آدمخوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ آب جوش انداختند. كمي بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولي از ترس مرده. در ديگ دومي را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، تركه كه توي ديگ بود، در حالي كه بدنش را مالش ميداد گفت: ببخشيد روشور داريد؟ چرا با جوراب خوابيدي؟ آخه اينطوري راحتتر ميخوابم! واسه چي؟ واسه اينكه ديشب با كفش خوابيدم، خوابم نبرد يه سياه پوسته ميگوزه زنش تا يه هفته دوده از زمين جمع ميکنه يه روز يه خره لنز ميزنه، ميره تو جنگل. همه حيوونا نيگاش ميكردن ميگه: چيه! تا حالا آهو نديدين مهمان آهسته به پسر صاحبخانه: پسرجون شماها كي ناهار مي خورين؟ مامانم گفت هروقت شما رفتين يك آمريكايي وارد اسلحه فروشي شد و گفت: - لطفاً يك اسلحة كمري بدين. فروشنده پرسيد: با چند تا گلوله؟ آمريكايي تلفن زد به بانك و پرسيد: - ميبخشيد، در بانك شما چند نفر كارمند و نگهبان هستند سيگار ميكشي؟ - نه - مشروب ميخوري؟ - نه - قماربازي ميكني؟ - نه - سينما ميري؟ - نه - رفيقبازي ميكني؟ - نه - پس وقت بيكاري رو چه جوري ميگذروني؟ - دروغ ميگم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:33 توسط منصور |
|
|
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای همسفر با من بخوان آبی تر از باران
بخوان چون بوی نرگس ها بيا در باد سر گردان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:34 توسط منصور |
|
|
اگه با تموم این خاطره ها |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:24 توسط منصور |
|
|
چراغ چشم تو تو کیستی که من ااینگونه بی تو بی تابم ؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سر گشته روی گردابم تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو را کدام جهان؟
تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن همره کدام نسیم ؟ تو از کدام سبو ؟ من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه! مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟ که ذره های وجودم تو را که می بینند به رقص میایند و سرود می خو انند چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر ! بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف! ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سو گند هر آنچه خواهی از من بخواه
صبر مخواه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست ! تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته ست همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:33 توسط منصور |
|
|
من در دل جز تو نگاری ندارم غیر از تو با کسی سر و کاری ندارم
دیگران را با دیگری سر و سری همیشگی میدانی که من جز توقراری ندارم
من در کمند زلف تو آسوده بودم
هرگز خیال و پای فراری ندارم
دل برای تو می تپد و خونم میدود بی تو هرگز جنبش و مداری ندارم
با بودنت شبهایم چون روز مینمود
بی مه رخت جز شب تاری ندارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:30 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ ورزشی من آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|